خواهم چو راز پنهان از من اثر نباشد
تا از نبود و بودم ، كس را خبر نباشد

خواهم كه آتش افتد در شهر آشنایی
وز ننگ آشنایان ، بر جا اثر نباشد

گوری بده خدایا! زندان پیكر من
تا از بهانه جویی ، دل دربدر نباشد

پایم چو پایه ی در ، یارب شكسته بهتر
تا از حریم خویشم بیرون گذر نباشد

چون موج از آن سزایم این سرشكستگی شد
كز صخره های تهمت دل را حذر نباشد

در شام غم كه گردد همراز و همدم من؟
اشكم اگر نریزد, آهم اگر نباشد

سیمین منال كاینجا چون شاخ گل نروید
چون دانه هر كه چندی خاكش به سر نباشد

زنده یاد "سیمین بهبهانی"